خوشحالی های کوچک
سه شنبه ها 9-9:30 میرسم خونه و به دنبالش چهارشنبه ها خیلی خسته تر از همیشه ام! فقط من نیستم! تو اداره همه خسته ان و بهم امید میدن که امروز روز آخره! چهارشنبه ها سخت تر از همیشه کار می کنم چون احتمال میدم شنبه نتونم برم سر کار! امروز خیلی کار کردم ولی شنبه هم حتما باید برم و حالا بیاید به کابوس شنبه نپردازیم! مامانم هم خسته است و کمی زودتر از همیشه راهی خونه میشیم! شدیدا دلم میخواد Stay the night-Blunt گوش بدم و خودم رو توی یه شلوارک تا میشه کوتاه، دستمال سر و البته پشت رُل یک ماشین بی سقف قرمز که حتی اسمش رو بلد نیستم تصور کنم! دلم می خواد از شباهت هوای گرم تهران و هوای دم کرده ی کالیفرنیا استفاده کنم و این تجسم رو به اوج ببرم! ولی هندزفیری ام کار نمی کنه! با تحمل ترافیک بالاخره به خونه می رسیم! حالا ناامیدی بر من مستولی شده! شلوارک و ماشین و کالفرنیا زیاده خواهیه! خاطره ی چند روز خوب با دوست هامو میذارم کنار هم! پارک ملت...سینما...افطاری...این ها هم در حد کالیفرنیا دور از دسترس شدند! ناامیدی به اوج خودش میرسه! مامانم خبر میده که فرداشب خونه مامان بزگم مهمونیم! یه کم خوشحال میشم!وبلاگ ها رو به عادت همیشه چک می کنم و چندین پست خوب می خونم! دنیا کمی روشن تر می شه!
یادم می یاد که تابستون سال اول دانشگاه، اتفاقا ماه رمضون، خانه هنرمندان یک تئاتر داشت که توش رامبد جوان بازی می کرد! نیوشا هماهنگمون کرد که بریم و من داوطلب شدم که خیلی زود برم بلیت بگیرم! از ولی عصر بی آرتی سوار شدم و رفتم ونک، از ونک تاکسی سوار شدم ورفتم امیرآباد خونموم و لباس عوض کردم! بعد پیاده رفتم حجاب! بعد با تاکسی سر طالقانی و یه تاکسی دیگه ایرانشهر! نمی دونستم باید از کدوم در پارک وارد شم و از در بدی وارد شدم! نمی دونستم تئاتر کدوم ساختمونه وچند بار پارک رو دور زدم! تو پارک کلی کارتن خواب دیدم و یکم ترسیدم! تشنه ام بود و با کلی ترس و لرز آب خوردم! بالاخره که رسیدم گفتن بیلت ها تموم شده! اگه صبر کنم شاید از رزروی ها کسی کنسل کنه! ولی کار من با یکی دو تا بلیت راه نمی افتاد! با اتوبوسی که اوج عذاب بود برگشتم خونه! نمی دونم همون روز بود یا یه روز دیگه ولی به قضای اون تئاتر رفتیم سینما!من، نیوشا، عارفه و یک یا دو تا از دوستای دبیرستانشون! فضاحت فیلم در حدی بود که حتی اسمش یادم نمی یاد! بعد فیلم یک ربع نشستیم تو چمنا و بعد من خدافظی کردم چون نمی خواستم دیر خونه برسم! اون یک ربع ارزش اون همه سختی رو داشت!این داستان دراز رو تعریف کردم که بگم تابستون امسال حتی پتانسیل اون یک ربع رو نداره!
سعی می کنم چشم هامو رو هدف نگه دارم! خوشحالی های کوچیک پیدا میشن از یه جا بالاخره