من السّماء ماءً طهورا

وقتی شنا می کنم احساس قدرت می کنم

درجات آزادی بدنم ده ها برابر می شود

صداهایی که همواره وجدانم را می جوند خفه می شوند

مغزم شروع می کند به کار کردن و خودم را برای چیزی که واقعا هستم می بینم

وقتی شنا می کنم از کشیده شدن ماهیچه هایم لذت می برم

از اینکه با تکنیکی شنا می کنم که کمتر کسی بلد است

از اینکه عمیق ملک شخصی خودم می شود

شنا نزیدک ترینی است که آدم به پرواز میشود

و وقتی دستم را در کناره ی استخر بالشت سرم می کنم

و آب و آفتاب نوازشم می کنند

تمام خستگی ها از بین مهره های کمرم بیرون می ریزد

وقتی به پشت شنا می کنم احساس می کنم یک قایقم

و دست هایم بازوهایی پرتوان

و آفتاب مثل یک سوخت در موتور پاهایم می سوزد

هر بار از پشت به رو و از رو به پشت غلت میزنم

احساس می کنم یک پری دریایی ام

و خورشید و آسمان با من غلت می زنند

وقتی با مادرم در حوضچه ی آب سرد می پریم

با تمام ذرات وجودم که الان یخ زده اند

احساس می کنم مادرم را دوست دارم

شنا برای من خوب است حتی اگر بعدش به مدت دو روز هیچی نمی شنوم

پ.ن

اینا رو نوشتم که هفته ی دیگه که کارام زیاد میشه بیام بخونم و فکر پیچوندن استخر رو از سرم بریزم بیرون!

 

11:25

کفش سیاه تخت با علامت نایک سبز

مانتوی جلو بسته ی قهوه ای، همان که یک جلوبازش را امسال دوباره خریدم

شلوار سفید

شال؟شال؟ چرا شالم یادم نمی آید! آها! شال سیاه! درست است چون بعد از اف دی بود و آن موقع ها من فقط جرئت می کردم شال سیاه دانشگاه سرم کنم

این لباسی بود که اولین شبی که دیر خانه رسیدم تنم بود! فکر می کنم 10 شب بود که در ولی عصر دنبال بی آرتی می دویدیم! می توانم هوای تازه ی شب تابستان را روی صورتم احساس کنم و سبک بالی! چابکی برگرفته از قشنگ ترین کفش های دنیا! بی شک از بهترین لحظه های زندگی ام بود! خانه که رسیدم پدرم بیرون رفتن را برایم قدغن کرد! زیاد نپایید! به قول مادرم من هر جا دلم خواسته است رفته ام!

امشب دیرترین تمام زندگی ام رسیدم! جالب این است که باز هم در خیابان ولی عصر! باز هم همان کفش ها ولی این بار کهنه بعد از دو سال خدمت! باز هم به دنبال بی آر تی! به خانه که رسیدم قشنگ معلوم بود که از وقتی زنگ در پایین را زده ام پدرم داشته تمرین ژست اخمالو گرفتن می کرده! حق به جانب وارد خانه شدم و موقعیت پیش آمده را توضیح دادم! پدرم گفت : دو ساعت تاخیر فقط برای همین! حالا من نمی دانم این دو ساعت به وقت گرین ویچ است، گرین ویج است، گرین گیج است، فقط می دانم به حساب خودم فقط 45 دقیقه تاخیر داشته ام! اما حرف پدرم برایم جالب است واقعا به خیالش من در این دو ساعت چه کار خلافی می توانم کرده باشم؟!

شاید خیلی غذا خورده بودم شاید هم پیر شدم ولی امشب که در ولی عصر می دویدم دیگر احساس سبک بالی و چابکی نمی کردم! امروز چند بار از جلوی محل کارآموزی ام رد شدم! دوشنبه می خواهم دست هایم را به نشانه ی تسلیم بالا ببرم و بگویم من آماده ام! دیگر نمی جنگم! من آماده ی بزرگ شدنم! دیگر نمی خواهم از پنجره خیابان را نگاه کنم و رویا بافی کنم! این بار واقعا آماده ام که کار یاد بگیرم!

در مسیر رفت بچه ی فال فروشی دنبالم افتاد! گفت : خانوم مجانی است! همه می گویند از این بچه ها خرید نکنید! من فکر می کنم که چه من بخرم چه من نخرم داستان این بچه و صاحب کارش باقی می ماند! برای همین فال را خریدم تا در ذهن این بچه تصویر دیگری نشوم از یک رهگذر سنگدل! 500 تومن به او دادم و جمله ی محبت آمیزی گفتم و بعد هم نیت کردم که یا خواجه حافظ شیرازی

Am I a good person?

فال این بود:

حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم----خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم

چنین قفس نه سرای چون من خوش الحانی است---روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم

عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم---دریغ و درد که غافل از کار خویشتنم

چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس---که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم

اگر از خون دلم بوی مشک می آید---عجب مدار که هم درد آهوی ختنم

طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع---که سوزهاست نهانی درون پیرهنم

بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار---که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

تا  آخر عمر، هر شب

امشب کوکوی سیب زمینی پختم! حالا اگر پختن هیچ غذای دیگه ای رو یاد نگیرم هم می تونم تا آخر عمرم، هر شب، کوکوی سیب زمینی بخورم! کوکوی سیب زمینی با سالاد شیرازی! راضی کننده است!

First thought, last thought

I challenged my readers into writing me their daily thoughts. I’m thinking It’ll be unfair if I don’t do the same. So here it is, the last thought I sleep with every night

At first everything is good, I’m sleepy, I’m yawning, I’m dreaming, I’m dreaming of beautiful things and then suddenly a small particle of my dream collides with one of the realities of my life and this collision emits a load of adrenaline through my veins and then I simply can’t sleep! I’ll turn on my phone wireless and I check my blog comments multiple times not because I’m so into comments but because I simply have nothing else to check! I mean dear blog writer friends! Write more for the love of God! The girl cannot sleep! After this ritual is completed I’ll login to every application my phone beholds, normally no one is available that late at night but if anyone is I usually manage to tell them something I’m definitely going to regret and deny in the morning!  Afterwards I decide to find peace in music but the illusion that it is! Every freaking song in my phone is tightly tied to a memory and has a million stories behind it, so try to sleep with that load of hunting memories! I have a song it’s called:” late night lullaby! It’s my last refuge! It goes like this: Lay me down! Milo Brown! Fast sleep like little cherub been! I traveled far and I traveled wild and I’ve SEEN SOMETHINGS THAT I RATHER LEAVE BEHIND

And there it goes! This very simple last sentence messes me up again and gets me thinking about all the things that I rather leave behind!

Now I’m also hungry from all the thinking, my blood sugar is low and ‘cause the time went by so fast I have like 5 hours to sleep! Pressing my pillow onto my stomach I give into sleep and the last thought on my mind is how much I hate myself for the trauma I just put myself through!

My waking up has 3 stages! Stage one is when my mom wakes up and from the little sounds she makes my sleep gets a little lighter entering me in a mood that I completely remember my dreams when I wake up! I often see the weirdest dreams! Weird doesn’t start to describe them! The next stage is when my father wakes up and from all the noises he makes, I’ll get mentally fully awake! Now I go over my dream! I ask myself, why would you dream of such a thing? I review with myself all the things that may have caused that dream! I review the past night, the past day, days lead into weeks, weeks into months and before I know it I’ll be reviewing events of years ago! And the last stage is when I actually get up sometimes done by slapping myself! So as you can see I feel like shit before the day has really started!

P.S

For dear concerned readers it’s not always like this! The passage was the worst case scenario!

 

بازگشت به آغوش ملت

تالار چمران

ایران- کره ی جنوبی

من کجا اینجا کجا

 تالار پر

پر از دانشجویان غیور فنی

توجه همه روی پرده است اما توجه من بیشتر روی اشتیاق ملت

تلاش نیمه ناکام برای همپایی در اشتیاق آنها

من هیچ چیز از فوتبال نمی فهمم

حتی آخرین باری که فوتبال دیده بودم یادم نمی آید

هر جا همه تشویق می کنند من هم تشویق می کنم

فرصت خوبی برای فریاد کشیدن نام ایران

نامی که انقدر با صدای رسا نگفته ام واقعا یادم رفته بود تشدید کلمه کجاست

بازی با برد ایران تمام می شود

همه روی سِن می ریزند

همه خوشحالند طوری که فنی هرگز انقدر خوشحال نبوده

صاحب بوق علامت می دهد به سمت خارج از چمران

و شادی به جلو فنی کشیده می شود

جلوف هرگز انقدر خوشحال نبوده است

می خواهیم ماشین های دنبال هم راه بیفتیم برویم

مرا به کجا می برند!

چندیدن بار وسوسه می شوم که راهم را به سوی خانه کج کنم

ولی نه! حسرتی که از بیرون نرفتن در شب انتخابات وجودم را پر کرده سربر می کشد

من باید به آغوش ملت بازگردم

و اگر متن ملت در حال دور دور است، من هم می خواهم دور دور کنم

ولی خب ما به ذات آدم های دور دوری نیستیم حالا هرچقدر هم آهنگ های دلمدیمبو گوش کنیم

دلم می خواست پسر بودم و از پنجره ی ماشین بیرون می آمدم و پرچم تکان می دادم

ولی خب به سپردن دستم بر باد و کوفیدن بوق ماشین نیلو رضایت دادم

شادی ملت دوست داشتنی بود

آهنگ خوبی در ماشین پخش می شود:

What’s wrong with being happy?

واقعا

What’s wrong?

پ.ن

روزهایی مثل این آدم واقعا کشورش رو دوست داره! روزهایی مثل این یادش می یاد که چرا فنی فنیه! روزهایی مثل این آدم فکر می کنه که اپلای چیه!

روزهای انتخابات با وجود رأی دادن احساس می کردم خیلی با ملت فاصله دارم! طوری که حجم عظیم استتوس های انتخاباتی کشوندم به دی اکتیو شدن! امروز تمام تلاشم رو کردم که از متن جامعه بشم و حس خوبی دارم! من هم یک ایرانی! ایرانی ! ایرانی! از این کلمه باید بیشتر استفاده کنم!

بشتابید! بشتابید! پاک نویس برگزار می کند!

بارها گفته ام که هر چه دارم حاضرم بدهم تا برای یک روز هم که شده آدمی به جز خودم باشم! اشتباه نکنید! منظورم داشتن فعالیت های روزانه ی یک آدم دیگر، موقعیت اجتماعی، فقر و غنا و امثالش نیست! دلم می خواهد جای این دو نیم کره ای که در کله ی مبارکم وجود دارد، دونیم کره از کله ی مبارک دیگری وجود داشته باشد! دوست دارم بدانم آدم ها با چه فکری از خواب بیدار می شوند و با چه فکری به خواب می روند! کی حوصله شان سر می رود! تشنه ی جزئیاتی اینگونه ام شاید فقط برای اینکه بتوانم با ذهن خودم کنار بیایم!

تقریبا مطمئن بودم که این آرزو هیچ وقت محقق نمی شود تا امروز که این ایده به ذهنم خطور کرد! پاک نویس یک مسابقه ی نوشتن برگزار می کند با موضوع : آنچه در این کلّه می گذرد در یک روز عادی!

به بهترین نوشته جایزه ی نفیس و به شدت مادی تعلق می گیرد!

پ.ن

دارم پیش بینی می کنم که هیچ کس تو این مسابقه شرکت نمی کنه ولی اگر کسی می خواد شرکت کنه لطفا اینجا کامنت نذاره چون بلاگفا می خورتش و من هیچ وقت نمی فهمم! لطفا نوشته هاتون رو برام میل کنید! با تشکر :)

Too Fast for Me

You're moving too fast for me
And I can't keep up with you
Maybe if you slowed down for me
I could see you're only telling
Lies, lies, lies

اسم

آخرین امتحان را دادم! بچه ها همه خوشحال بودند! من هم خیلی خوشحالم! معلوم است دیگر! فردا تعطیلات تابستانی ام شروع می شود! آماده می شوم! بار و بنه ام را بسته ام! چیزی نشد چون لباس های تابستانی خیلی سبک اند! واجبات مثل دمپایی لا انگشتی، مایو و چند پیرهن خنک برداشته ام! هر چیز دیگری لازم باشد از همان جا خواهم خرید! چند کتاب داستان هم برداشته ام! آخر من چند روز زودتر از بقیه می رسم و باید خودم را سرگرم کنم! جین یک روز بعد از من می رسد! نیکولاس هم قول داده است بیشتر از دو روز تاخیر نداشته باشد! آه نیکولاس عزیزم! از تابستان پیش ندیدمش! تا آخر هفته آنابل و ادموند هم می رسند! بعد دیگر وقتی برای کتاب خواندن نیست! روزها از پی هم خواهند آمد و ما گذر زمان را احساس نخواهیم کرد! شب ها مارشمالو دودی می کنیم و خیره به ستارگان به خواب می رویم و صبح ها با بوی وافل از خواب بیدار می شویم! وافل های هیچ کس به اندازه ی وافل هایی که نیکولاس عزیزم درست می کند خوشمزه نیست! بعد ما همه به آب می زنیم در حالی که جین می خواهد کدبانو بودنش را با پخت یک غذای عجیب و غریب فرانسوی به ما اثبات کند ولی در نهایت این آنابل و ادموند هستند که اوضاع آشپزخانه را در دست می گیرند و ما را از کدبانو گری جین نجات می دهند! جین بیچاره! واقعا نمی خواهیم ناراحتش کنیم ولی خب آشپزی واقعا نقطه ی قدرتش نیست و خب فکر نکنم ناراحت هم شده باشد چون بعد از ظهر تکه سنگ هایی را به اسم لمون بار به خورد ما داد!جین! عجب خوشمزه است! طعم لیموی تازه را زیر دندانم احساس میکنم! لمون بار ها را دست به دست می کنیم و نیکولاس دور از چشم جین آن ها را دور می ریزد! ادموند و آنابل برای پیاده روی به ساحل می روند! جین هم به بهانه ی جمع کردن گوش ماهی دنبال آن ها می رود! من و نیکولاس در خانه می مانیم تا ظرف ها را بشوییم! آشپزخانه غیر قابل زیستن شده است ، معمولا هر وقت نوبت من و نیکولاس است همین می شود! نیکولاس! حیف دست های ظریف من نیست که ظرف بشویند؟! دستم را می گیرد و روی یک پا می چرخاندتم! نیکولاس رقص را خیلی دوست دارد! به جرأت می توانم بگویم پسر دیگری در این دنیا نیست که گام های والس را انقدر خوب بداند! دستکش های زرد جین را دستش می کند! به طور مضحکی برایش تنگ است! شاهزاده خانوم! فکر می کنی دست های ظریفت از پس ظرف خشک کردن بر می آیند؟ کنار سینک روی کابینت می نشینم و می گویم: چجور هم! ظرف ها را دانه دانه می دهد تا خشک کنم! نیکولاس! تو در پایان تعطیلات با ما بر نمی گردی، نه ؟ ظرفی به من می دهد و با گذراترین نگاه دنیا می گوید خودت جواب سوالت را میدانی! نیکولاس! تا کی باید کارآموز پدرت باشی؟ ظرفی به دستم نمی دهد، چون من دست از ظرف خشک کردن برداشته ام! بی تفاوت می گوید: جواب این سوالت را هم می دانی! ظرف های خیس هی دارند روی هم تلنبار می شوند، بین ما برجی درست شده است و من عملا دیگر نیکولاس را نمی بینم! میدانی! درس من سال دیگر تمام می شود! آن وقت من می آیم پیش تو نیکولاس!صدای آب قطع می شود! سرش را از پشت برج ظرف ها بیرون می آورد و می گوید: بعد چه کار می کنیم؟ ازدواج؟ هر دو دیوانه وار می خندیم! انگار که تا به حال چیزی به این خنده داری نشنیده باشیم! والس گون از روی کابینت می آورتم پایین! در چشمانش...انگار می خواهد چیزی بگوید...جین با یک سطل گوشماهی وارد می شود! اینجا چه خبر است؟ این همه صدای خنده برای چه بود؟ می گویم: جین! باید نیکولاس را در دستکش های زردت می دیدی! جین عصبانی می شود و می گوید باور نمی کنم دوباره نیکولاس را مجبور به ظرف شستن کرده باشی! این ظرف شستن هم که ظرف شستن نیست! نگاه کن! اصلا شما بروید پیش آنابل و ادموند! در ساحل آتش درست کرده اند! بعد از شما شاهزاده خانوم! دستش را می گیرم و به دنبال خودم می کشانم...

پ.ن

امروز امتحانا تموم شد! بعد پروژه ارائه دادیم! تی ای گفت پروژه مون قشنگ بود! فردا میرم عمه رو ببینم! عمه به زودی میره کانادا! پیش آنیتا! باید کتاب کتابخانه مرکزی را پس بدهم و کلاس تافل هم ثبت نام کنم! احساس می کنم این متن را زیسته ام و سال هاست جین، آنابل، ادموند و نیکولاس عزیز را می شناسم! نتوانستم در این متن برای خودم اسمی پیدا کنم! اسم خودم برای این فانتزی خیلی واقعی است و اسم های دیگر برای من خیلی فانتزی!

فرصت

در هر دوره ی زندگی قبطه  ی  دوره ی قبلی یا بعدی را می خوریم و من می خواهم متوقف شوم! نمی دانم این دوره ای که به رکودش دچار شدم تا کی ادامه خواهد داشت، یک سال، دوسال، ده سال... ولی می دانم فرصت هایی که این دوره زندگی به من داده است در هیچ دوره ی دیگری تکرار نخواهد شد! مثلا همین که آدم بتواند هر شب برای ساعتی ارتباطش را با عالم واقع قطع کند و با وبلاگش خلوت کند! اینکه آدم انقدر بی دغدغه باشد که بتواند یک امتحان را تمام همّ و غمش بکند یا اینکه با مادرش عصرها به پارک برود! این ها فرصت های طلایی این دوره است! باید از آن ها نهایت بهره را جست!

 مطمئنم یه روز دلم برای این روزها تنگ میشه!  

سه معادله - سه مجهول

من در دوره راهنمایی یک معلم ریاضی خیلی دیوانه داشتم! معادله معمولی، دو معادله-دو مجهول و سه معادله- سه مجهول را در یک جلسه به ما درس داد و من با مغز کوچکم نمی توانستم روند حل سه معادله-سه مجهول را هضم کنم و بسیار در شب امتحان سختی کشیدم! سوم راهنمایی معلممان عوض شد و معلم جدید طبق محتوای آموزش و پرورش درس می داد! سه معادله- سه مجهول را که درس داد گلابی ترین چیزی بود که تا به حال شنیده بودم! رفتم خانه و برای مادرم تعریف کردم که این سه معادله ای که اشک مرا در آورده بود چقدر گلابی می باشد! مادرم به من گفت اگر آن برخورد تلخ اولیه را با آن نداشتی الان انقدر برایت گلابی نمی شد!

من درس ریاضی مهندسی را ترم سه ورداشتم وقتی کمتر کسی این درس را داشت! از فهم این درس عاجز بودم و با اینکه به نسبت کم هم درس نخواندم، هنوز هم سفید بودن برگه امتحانم را به خاطر دارم! الان درس کاربر ریاضی در مهندسی شیمی دوباره تکرار همان معادلات است! صفحات کتاب را طوری ورق می زنم انگار که تا به حال چیزی به این راحت الحلقومی ندیده باشم! اصلا درک نمی کنم چرا ترم 3 از یادگیری چنین روند ساده ای عاجز بودم و بر می گردم به حرف مادرم!

اگر حرف مادرم بر زندگی عملی هم تطبیق کند راضی خواهم بود و یک جورهایی حس می کنم تطبیق هم می کند! دوباره دست و پنجه نرم کردن با تجربه های تلخ گذشته این بار زیاد هم تلخ نخواهد بود، شاید گلابی و راحت الحلقوم حتی باشد! حالا سوال این است که آیا زندگی برای ما یک معلم ریاضی جدید می آورد؟ آیا همان حرف های قدیمی این بار با یک پسوند کاربرد دوباره تکرار خواهند شد؟ آیا زندگی به ما مجال دوباره تجربه کردن می دهد؟

Just a game I play

من خیلی خاله بازی می کردم! یه جا می شستم و همون طور نشسته به صورت ذهنی بازی می کردم! اگه عروسک هام به هر دلیلی بالای کمد بودن توی بازی ام یه دلیل منطقی برای این مسئله می گنجوندم! بعد مثلا اگه وسط بازی می گفتن بیا بریم خرید، من از نقش خارج نمی شدم و کل بازی با دلایل منطقی وارد محیط فروشگاه میشد! خلاصه توی کودکی مرز بازی و زندگی زیاد برام مشخص نبود!

خجالت نمی کشم که بگم خاله بازی های من تا آخر دوره راهنمایی هم ادامه داشت! ظهرهای تابستون می رفتم جلوی آینه ی مامانم، روسری هاشو مثل شنل مینداختم پشتم و نقش های مختلفی بازی می کردم!

الان هم دانشگاه میرم! سال 3 هم به آخر رسید! ولی من هرشب خاله بازی می کنم! عروسکم هم وبلاگمه! بچه که بودم آخر خاله بازی خوشحال بودم! الان... نمی خوام جمله ی منفی بیارم! ولی منطقیه که دیگه از سن بازی کردنم گذشته!

پیشنهاد برای مخابرات

مثل همین سرویس های ویژه ای که می دهد! پیامک های آموزش زبان، فال حافظ، جمله های سلامت و... یک خدمت ویژه هم بگذارد به اسم " پیامک شب به خیر " ! آدم ها در ازای پرداخت مبلغی شب ها سر ساعت انتخابی خودشان پیامک "شب به خیر" دریافت کنند! یک سری آدم با ذوق مثل من هم استخدام شوند  که این پیامک ها را بنویسند!

پ.ن

بسیار بدخواب شده ام! 

الیزابت

هفته های اول دبیرستان به دلایلی که الان به تاریخ پیوسته و خیلی هم مسخره به نظر می یاد برای من هفته های خیلی عجیبی بود! یه روز که سر به زیر از پله ها بالا می رفتم و کاری به کار کسی نداشتم،یهو یکی صدام کرد : الیزابت! ولی اطرافیانش خفه اش کردن! سیر وقایع یادم نیست ولی در نهایت لغت الیزابت رو همراه فامیلی ام گوگلیده ام  و بعله! توی وبلاگ گروهی مدرسه یکی از بچه ها پستی نوشته بود در وصف چیدمان کلاس ها و از من با نام الیزابت یاد کرده بود! علت انتخاب این نام رو نمی فهمیدم! خاله ام معتقد بودم که چون من خیلی با کلاسم این حرف رو زدن و همه به من حسودی می کنن و داداشم معتقد بود چون خودم رو خیلی می گیرم! ولی من هیچ کدوم از این ها نبودم و هیچ وقت هم علت این انتخاب نام رو نفهمیدم!

امروز برای اینکه درس نخونم نشسته بودم و فیلم الیزابت کبیر رو نگاه می کردم! از همه ی شخصیت هایی که تا به حال بهشون ادعای نزدیکی کردم به این شخصیت نزدیک ترین بودم! شاید به فرط استیصالی که داشت!

مرسی دختری که الان با دماغ عمل کرده نمی دونم داری تو کدوم دانشگاه آزاد درس می خونی! نام برازنده ای برام گذاشته بودی! خصوصا که فیلم با این جمله تموم شد :

I am myself

Thanks Mr. Blunt

Well you can stand there waiting for a rainy day

Close up your heart and hide your dancing shoes away
And cut yourself with your mistakes
Leave all hope lying in a line of chalk
Everything you need is disguised in double talk
So wound yourself and let it ache

But if you're waiting for something to bring you round

I'm calling out, I'm calling out your name
Lift your head up high
I'm calling out, I'm calling out your name
Lift your head up high

It's all little pieces till there's nothing left
All just debris of your former self
Just take a breath for your own sake
And if you're waiting for something to bring you round

I'm calling out, I'm calling out your name
Lift your head up high
I'm calling out, I'm calling out your name
Lift your head up high

And are you caught between the lines
Did no one see you fall behind

I'm calling out, I'm calling out your name

So Lift your head up Yeah lift your head up high


صبر

بسیار صبر کردیم، قوره ها دانه دانه حلوا شدند!

این چند دانه ی آخر را هم صبر می کنیم!

3.76

معدلی که فنی کمتر داشته و کمتر دیده

استخدام مستقیم از کارآموزی

28 سال خدمت در همان محل کارآموزی

آدم این رزومه رو که می بینه فکر می کنه حتما باید مربوط به آدمی باشه که قدم به قدم زندگی شو برنامه ریزی کرده! هدفش رو از اول مشخص کرده و در هر گام دقیقا می دونسته داره چی کار می کنه! ولی نه! داستان زندگی دختری که پدرش اصرار داشته یک رشته ی محض بخونه و استاد دانشگاه شه، چون استاد بودن شغل خیلی خوبی برای یک زنه! اما  دختر داستان طی یک چشم و هم چشمی با دوستاش رشته های مهندسی رو بالای رشته های محض می زنه و به لطف رتبه ی نه چندان خوبش که حاصل شیطنت های سال انقلاب بود، به صورت کاملا تصادفی در رشته مهندسی شیمی دانشکده فنی قبول میشه، اما از بد روزگار به محض قدوم،دانشگاه ها تعطیل میشه و رویای مهندسی به گوشه ای چپیده و میل های بافتنی و به اصرار پدر آمپول زنی در یک درمانگاه جایگزینش میشه! دانشگاه حالا نه با آن حال و هوای سابق، باز می شه و واقعا نمی دونم چطور وچگونه این معدل کسب میشه! روزی در دفتر استادی رو میزنه تا نامه ی کارآموزی اش امضا شه که استاد می گه: نه! کارخونه لاستیک سازی؟!!!! شما اینجا نرو! اینجا برو! و بدین سان کل مسیر زندگی اش عوض می شه!

این داستان زندگی مادر منه که اگه بفهمه اینجا نوشتمش به دلایلی که هرگز درک نکردم به شدت ناراحت می شه ولی همه ی اینا رو گفتم که اینو بگم! وقتی برای دانشگاه انتخاب رشته کردم مادرم بهم گفت: یه چیزایی خودشون درست میشن! انگار خدا خودش بهترین چیزا رو میذاره تو مسیرت! حرفش رو جدی نگرفتم! انگار که فقط یه حرفی زده باشه که منو تسلی بده! چند وقت پیش در اثر برنامه ی " چگونه اپلای کنیم" به شدت دیوانه شده بودم و سر میز شام نشسته بودم و برای مادرم از همه ی بن بست های اپلای می گفتم! و مادرم دوباره این جمله اش رو تکرار کرد! یه کارایی خودش درست میشه! من هم عصبانی شدم و داد زدم: اپلای خودش درست نمی شه! رزومه خودش درست نمی شه! من باید درستش کنم! و مادرم با آرامش جواب داد که چرا! خودش درست میشه!

حالا نه اینکه اپلای کرده باشم یا 0.1 موفقیت های مادرم رو داشته باشم ولی به خاطر کوچکترین اتفاق خوبی، اتفاقی که فکر نمی کردم انقدر راحت بیفته، به این حرف مادرم ایمان اوردم! یه کارایی خودش درست میشه! انگار خدا همه ی گوله های بی نشون آدم رو می گیره و در بهترین مسیر قرار میده!

خدایا شکرت به خاطر همچین مادری

 

محاسبات سینی به سینی

صبح ها یک ساعت طول میکیشه از خواب پا شم

در یک حالت خواب و بیداری هی به زمین و زمان فکر میکنم

یه روز که از، از خواب پا نشدن خودم خسته شدم به خودم گفتم:

آخه تو!

بدون هیچ خوراک ذهنی!

بدون  هیچ دغدغه!

چجوری انقدر فکر و خیال می کنی؟

بعد به خودم جواب دادم :

با محاسبات سینی به سینی

از این جمله خودم خنده ام گرفت و از خواب پا شدم! آخه من اصلا محاسبات سینی به سینی بلد نیستم! ولی واقعا با محاسبات سینی به سینی!