اینجوری به جای اونجوری

حوصله ام که سر میره هی میگم چرا اینجوریه و چرا اونجوری نیست! حوصله ام که سر جاشه می بینم چقدر اینجوری خوبه! اصن مگه اونجوری میشه جمعش کرد! کلی زحمت کشیدم که اینجوری شه! اونجوری رو اگه میشد جمع کرد خوب بودا! یه روز میشه! یه رزو میشه بالاخره جمعش کرد ولی فعلا اینجوری خوبه! خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اینجوری خیلی خوبه

?

برای بوستون خیلی بیشتر از زلزله های اخیر ناراحت شدم!

دل به کجا خوش کنیم؟

a weekend wasted is not a wasted weekend

امروز فقط خوابیدم! اولش برنامه این نبود! ولی وقتی از خواب پا شدم واقعا احساس کردم که این زندگی رو نمی خوام! این پنجشنبه هایی که تند تند می یان و هیچ وقت احساس نمی کنم ازشون درست استفاده کردم! این درس هایی که هیچ وقت طوری که دلم می خواد نمی تونم بخونمشون! این پروسه ی ابرو ور داشتن که چقدر لازمه و چقدر حسش نیست...نشستم رو تختم! یه کبوتر نشسته بود لبه پنجره خونه بغلی! ساکن! بی حرکت! انقدر نگاش کردم تا خوابم برد! ظهر صدام کردن که نهار بخورم و پا شدم چون بعد از یک هفته نهارم ساندویچ نبود! پلو بود! سالاد بود! ماست بود! بعد نهار کبوتره هنوز اون جا بود! همچنان سر به زیر و بی حرکت! منم پا به پاش خوابیدم! یعنی واقعا وارد عمیق ترین خواب شدم! و حالا که پا شدم می بینم که دوباره با این زندگی و اوصاف خطوط اول می تونم کنار بیام! الان هم داریم می ریم مهمونی!

گاهی وقت ها خواب واقعا لازمه! آدمه دیگه! خسته میشه! باید بخوابه!

عصر چهارشنبه

هر طور فکر کنی لیاقتم بیشتر از این حرف هاست

حتما صلاحم نیست

ولی باور اینکه صلاح این تنهایی هر عصر چهارشنبه باشد هم عجیب است

برای یک چهارشنبه! پایان یک هفته کاری! خیلی شکل ها می توان متصور بود ولی وقتی از شدت خستگی حالت تهوع داری و اشک در چشمانت حلقه زده شاید صلاح واقعا همین است

عصر چهارشنبه انقدر پوچ است که هفته عظیم پشت سر گذاشته را هیچ نشان میدهد!

عصر چهارشنبه یک بدمستی است که خماری اش می ماند برای پنجشنبه!

عصر چهارشنبه مترادف تنهایی است!

ای کاش بعد از کلاس حرارت می رفتیم ایرج چایی می خوردیم بعد یکهو پنجشنبه می شد و چیزی به اسم عصر چهارشنبه وجود نداشت!

All You Need is Love

من هر وقت حوصله ی  هیچ کاری ندارم این آهنگ رو گوش می دم! هی پشت سر هم! با این آهنگ هوم وورک ها ، گزارش کارها و تحقیق های زیادی نوشتم

There's nothing you can do that can't be done.
Nothing you can sing that can't be sung.
Nothing you can say but you can learn how to play the game
It's easy.
There's nothing you can make that can't be made.
No one you can save that can't be saved.
Nothing you can do but you can learn how to be you
  in time - It's easy

All you need is love, all you need is love,
All you need is love, love, love is all you need.
Love, love, love, love, love, love, love, love, love.
All you need is love, all you need is love,
All you need is love, love, love is all you need.
There's nothing you can know that isn't known.
Nothing you can see that isn't shown.
Nowhere you can be that isn't where you're meant to be.
It's easy.

دو روز در خانه

یه اتاق! یه ملافه ی گوره خری قرمز! یه پرده نارنجی! یه فرش قرمز تا نارنجی!

یک وبلاگ! تعداد خوانندگان کمتر از انگشتان یک دست! نظرات تایید نشده: 1

یک جی میل! هی refresh هی refresh! جواب نداد لعنتی!

یک یاهو! خدا کند جواب ندهد جواب ندهد جواب ندهد! لعنتی چه چیز را refresh می کنی!

یک کتاب کاربرد! یک روز کامل! 7 سوال! 5 سوال حل شده!

احساس مرگ

آدم از همه ی دنیا یه فامیل دور داشته باشه که تو آمریکا زندگی کنه

کار دنیا به کجا برسه که بابای آدم به این فامیل دور رو بندازه که شما یه شش ماه دختر ما رو نگه میداری

از همه ی ایالت های آمریکا این فامیل دور تو بوستن زندگی کنه

بعد بوستن فقط سه تا دانشگاه مهندسی داشته باشه

یکی اش هم ام آی تی که بودنش با نبودنش فرقی نداره

اون دو تای دیگه مهندسی شیمی ارائه بدن ولی

توی تنها گرایشی از مهندسی شیمی که تو دوست نداری

بیومدیکال!

هی میخوای خودت رو راضی کنی که میتونی به بیومدیکال علاقه مند شی

ولی میترسی که یه عمر یه دروغ رو زندگی

و این احساس؟ مرگه

زمان

اولین بار می خواست تابلویی که کشیده بود نشانم دهد! از من بعید بود ولی آدرس یادم ماند و در یک عصر تابستان ناخودآگاه خودم را آنجا یافتم! در خانه باز بود! وارد تک تک اتاق ها شدم و به تابلوها نگاه کردم، از دور، از نزدیک! گذر زمان از دستم رفت وقبل از اینکه بدانم مهمان دائمی آن خانه شدم! یک، شاید دو تابلو برایم کشید ولی هیچ مهمان خانه ای سرای ابدی نیست و خیلی زود چمدان هایم را رو به روی در یافتم! غرورم بیشتر از آن بود که زنگ در را بزنم یا روی پله ها بنشینم، کله ام را بین دستانم بگیرم و گریه کنم! رفتم! یک روز دوباره مثل آن عصر تابستان، ناخودآگاه خودم را روبه روی آن خانه یافتم! خواستم تُف بیندازم وبروم که تابلویی از پشت شیشه چشمم را گرفت! قشنگ بود! بعد از آن مدام بهانه ای جور میشد برای گذر از آن محله و نگاه کردن به تابلوهای جدید! کار به جایی رسید که هر شب مسیر خانه ام را عبور دادم از آن محله! گاهی پرده ها کشیده بود و چراغ ها خاموش! گاهی هم شمعی روشن بود وسایه اهل خانه از پشت پرده دیده میشد! سایه لبخند را نشان نمی دهد، اشک را نیز ولی گاها خمودی اهل خانه احساس می شد طوری که دست خودم نبود، باید چیزکی می نوشتم وزیر پادری خانه پنهان می کردم، شاید بخواند و به گوشه ای پرتش کند، شاید هم اخم هایش را باز کند!

یک بار کندم! گفتم دیگر پا در این محله نمی گذارم! وقتی برگشتم سردر خانه عوض شده بود، حتی اسمش ولی نقاش هنوز همان نقاش سابق بود!آدم های عاقل دور و برم گفتند: اشتباه می کنی! این محله را رها کن! حتی اگر لازم است از این شهر برو! گفتم : خواستم! نشد! حالا چه میشود؟ جواب شنیدم که زمان همه چیز را عوض می کند! فکر کردم حرفی زده اند که حرفی زده باشند تا امشب که باز نمی دانم چطور از روبه روی این خانه در آمدم! تابلویی کوبیده بود: متروکه! آدرس جدید! آدرس جدید چقدر دور است، دورتر از آنکه حتی سراغش روم، می توان تصور کرد چگونه جایی است! یک آپارتمان مدرن با تابلوهای پست مدرن! شیشه هایی که از پشتشان چیزی دیده نمی شود و حتما هیچ پادری! دیگر نمی توان چیزی نوشت، غایم کرد وفرار!

زمان همه چیز را عوض کرد به جز من که یک میخواره ام! رو به روی تابلوی متروکه  می نشینم و می نوشم تا فراموش کنم یک میخواره ام!

The Wild Wild West

دانشگاه وقتی 20 واحد داری مثل غرب وحشی می مونه! عملا حس cowboyای رو دارم که تیر هوایی میزنه و اسب می دوونه! ظهرها که کمتر از نیم ساعت برای نهار وقت داریم مثل یه مشت یاغی می مونیم که می خوان به سرخ پوست ها حمله کنن و آخرش هم که به TA دیر می رسیم عملا صدای کوبیده شدن چکمه هامو رو زمین احساس می کنم و TA از ترس اینکه یه گوله خالی شه تو سرش هیچی نمی تونه بگه!

یه کم خیال حذف ترم، حذف چند درس یا حداقل حذف یه درس به سرم زده بود ولی بعد دیدم این همه یاغی گری نکردم که آخرش درس حذف کنم!

فردا دوباره برمی گردم به غرب وحشی که حالا وحشی تر هم شده! روزها پر خواهد بود از شلیک هوایی و بلند کردن خاک وخل!

دوشنبه هم که شکار بوفالویی به نام طراحی تراکتور!

 

 

Never do your homework at midnight

آخر شبی به سرم زد که مشقی که از اول عید داره خاک میخوره بنویسم! 2 ساعت گذشت! دو صفحه کلاسور سیاه شد! چون عادت به چرک نویس ندارم و مستقیم پاک نویس می نویسم حجم زیادی آشغال پاک کن تولید شد! سوال چندین قسمت داشت و فقط جواب قسمت آخرش موجود بود! نوشتم نوشتم نوشتم و به جواب قسمت آخر که رسیدم فهمیدم از پایه اشتباه حل کردم! اول خواستم ناراحت شم که من الان با آدمی که دو ساعت تلوزیون نگاه کرده هیچ فرقی ندارم، حتی اون دو ساعت تفریح کرده و من نکردم! بعد دیدم که درسته من این سوال رو نتونستم حل کنم و حتی هنوز مطمئن نیستم از چه راهی حل میشه ولی فهمیدم باید از کجا شروع کنم به خوندن، اگه چه چیزهایی رو یاد بگیرم این سوال حل میشه و خب این قدم بزرگیه! نمره این هوم وورک رو نمی گیرم ولی فهمیدم که تا روز امتحان می تونم و میرسم این مبحث رو یاد بگیرم!

زندگی ام هم یه جورایی همینه! اول که نگاه کنی می بینی گند همه چیز در اومده! یک چرک نویس سیاه شد، پاک نویس شروع شد و هنوز هم نتونستم به سوال پاسخ بدم! فقط می دونم آخرش درست میشه!

Beatles don’t lie

There are places I remember
All my life, though some have changed
Some forever not for better
Some have gone and some remain
All these places have their moments
With lovers and friends I still can recall
Some are dead and some are living
In my life I've loved them all

But of all these friends and lovers
There is no one compares with you
And these memories lose their meaning
When I think of love as something new
Though I know I'll never lose affection
For people and things that went before
I know I'll often stop and think about them
In my life I love you more

سال دیگه، سیزده به در، بچه بغل، خونه شوهر

بقیه : ازدواج کردن! دختره بیمار روانی از آب در اومد!

من : خب اشکالی نداره! بیمار رو میشه درمان کرد...

بقیه: رفتن خواستگاری دیدن دختره هیچ گونه آداب اجتماعی بلد نیست! ولی پسره بند کرده بود که من فقط همینو میخوام! یه روز داداشش خفتش کرد که آخه تو! تو این دختره چی دیدی؟ گفته اگه نگیرمش خودکشی می کنه!

من : خب منم آداب اجتماعی رو بلد نیستم

بقیه: دختره گفته بود که فقط به شرطی می تونه با خانواده اش آشنا شه که قصد ازدواج داشته باشه! مادر دختره چادریه! اصن به خانواده اینا نمی خوره! پسره بزرگ شده کانادا! باباش مدیرعامل شرکت! دخترای کلّاش این دوره زمونه!

من: مامان ... هم چادریه! انقدر بچه ی خوبیه...

شاید من هنوز عقلم نمی رسه ولی هر جوری به این قصه ها نگاه می کنم عجیب به نظرم می یان، غیر انسانی حتی

 

پاک تر نویس

بایداعتراف بکنم که پاک نویس یک دروغ بود! تا قبل از اینکه بسازمش فکر می کردم واقعیت دارد، لحظه ای که ساختمش تبدیل شد به یک دروغ! وقتی نبود فکر می کردم قرار است بشود یک تخته ی سفید بزرگ، بعد من آرزوهایم را بکوفم هر گوشه اش! وقتی نبود مدام به خودم می گفتم : The year 92? Anything is possible

شعارهایم زیاد بود، همه چیز را از نو خواهم آموخت، بدون فرار از گذشته و در آغوش ترس از آینده! باور کردن این شعارها وقتی با آجیل و شیرینی در کانون گرم خانواده پای برنامه های مفرح من و تو نشستی کار ساده ای بود! اولین باری که در سال جدید به فیس بوک رفتم شعار بودنشان برملا شد!

گاهی وقت ها آدم ظاهر امور رو که نگه میداره باطن امور هم به تدریج درست میشه! می خوام خودم رو مجبور کنم که اگه در ظاهر هم که شده پاک تر بنویسم، پاک تر فک کنم، پاک تر بخونم بعد شاید یه روز از خواب پا شم و ببینم پاک نویس دیگه یه دروغ نیست...

غیر انسانی

بهترین دوست کسی است که در سکوتش احساس آرامش کنید! هی مدام نخواهید سر حرف را باز کنید و ایجاد توهم صمیمیت کنید!

بدترین نوع روابط انسانی حتی غیرانسانی هم وقتی که هرگز کسی را نمی بینی، نخواهی دید، نمی خواهی ببینی ولی مدام می خواهی به او چیزی بگویی!

اسیر این دومی نشوید

حوض نقاشی

کارتون بذار! مامان سهیل من نفهمیدم آخر کارتون چی شد! بیا بهم بگو! اصلا بیا با هم نقاشی کنیم و سهیل منفجر میشه!

 اوج فیلم بود! اشک اومده بود و بغضم درد می کرد! سخت برگشته بودم به چند هفته قبل از نیم ترم موازنه! وقتی که رو مبل پذیرایی با غصه ی عالم نشسته بودم! مامانم گفت چته؟ و من مسخره ترین جواب دنیا رو دادم: من نمی فهمم نقطه شبنم چیه! مامانم توضیح می داد و من فقط سعی می کردم بغضم رو قورت بدم! کارتون بذار! مامانم جلوم نمودار و کتاب باز میکرد، سعی می کردم اون اشک لعنتی از گوشه چشمم نلغزه پایین! آخر کارتون چی شد؟! آقای رأیت تی ای بوده! فردا ازش می پرسم! بیا با هم نقاشی کنیم!

یه آدم عقب مونده هرگز ذهنش از یک بچه ی 5 ساله بزرگتر نمیشه! کسی که مادر و پدر عقب مونده داره تا 5 سالگی خوشبخت ترین بچه دنیاست، چون پدر مادرش بهتر از هر پدر مادری درکش می کنن، باهاش بازی می کنن، با هم نقاشی می کنن، با هم کتاب قصه می خونن ولی بعد ذهن بچه بزرگتر از پدر و مادرش میشه، خوندن و نوشتن چیزهایی رو یاد می گیره که پدر مادرش بلد نیستن! من فک کنم از معدود آدم های این کره ی خاکی ام که حتی اگه تا دکتری هم پیش برم باز هم برای رفع اشکال درسی می تونم به خانواده ام مراجعه کنم ولی یه روز سرم رو بلند کردم و دیدم

While I was so busy growing up, I forgot my parents are getting old

حالا خیلی وقت ها نامه هایی از مدیر مدرسه دارم که تو کیفم غایم می کنم، چون دوست ندارم ناراحت شن...چون دیگه نباید ناراحت شن...به اندازه کافی برام زحمت کشیدن...دوست دارم فکر کنن من هنوز 5 سالمه و با هم نقاشی کنیم...یک عمر بند کفشمو بستن و ساندویچ کتلتمو دادن دستم...این کوچک ترین کاری که می تونم براشون بکنم

بهترین دیالوگ فیلم هم : مامان بابا خیلی چیز خوبیه! وقتی نباشن می فهمی!

وقتی میگن برای امریکا اپلای کن، احساس یه سهیل سیلی خورده رو دارم! گاهی فکر می کنم این اپلای تنها چیزی که می تونه جواب موی سفید و چروک های صورتشون رو بده

خدایا کمکم کن که بالوالدین احسانا...

 

پانوشت

گاهی وقت ها آدم اصلا دلش نمی خواد بنویسه و فقط می خواد پا نوشت بذاره! چون پانوشت توضیحه! گاهی وقت ها آدم فقط دوست داره توضیح بده!

پ.ن

این آهنگ:

how to save a life

شعر بی خوابی 2

دیشب بعد از عمری شعر می خواندم

چقدر شبیه هم می نویسیم!

امان از این الگوبرداری های ذهن

من نوشته های کسی را می خوانم که شعرهای تو را می خواند

و دست ما همه در یک کاسه

تو؟ یک پیرمرد دوست داشتنی

او؟ درست نمی دانم کیست!

من؟ کیمیا، مهندس شیمی

و دست ما در کاسه ی کثیفِ

باران، کوچه های بن بست و بله!

همان که فکر می کنید

شعر بی خوابی

تهی زیرمجموعه ی تهی است

ولی تهی، تو هیچ جا نیستی

انگار حتی زیرمجموعه ی تهی هم نیستی

تهی که میدانی ما حق نداریم هم را دوست بداریم

همان قدر که حق نداریم بگوییم دوستت ندارم

تهی! تو هیچ جا نیستی

حتی زیرمجموعه ی تهی هم نیستی

پ.ن

دوم راهنمایی یه معلم ریاضی داشتیم که بهمون یه عالمه نکته می گفت که باید حفظ می کردیم! یکی اش این بود: تهی زیرمجموعه ی تهی است!

دو شب خاله ام مهمون ما بود و جای خوابش تو اتاق من بود! اون شب ها ساعت 11 می خوابید و من چون صبح ها نمی تونم زودتر از 10 پا شم تا 2 و 3 بعد از نصف شب زیر پتو فکر می کردم: نتیجه هم این شد که : تهی! تو حتی زیرمجموعه تهی هم نیستی!

 

برای نیوشا

ادامه نوشته

خاطره بازها!

یک خاطره باز به من بگوید آیا خاطره های پر رنگ جدید، خاطره های پر رنگ قدیم را پاک می کنند؟

 هر خاطره ای به مرور زمان کم رنگ می شود! اول صدایش از دست می رود! بعد کم کم تصاویر پیوسته، تکه تکه می شوند! به خودت که می آیی عملا دیگر خاطره ای وجود ندارد! ولی در محیط ها که قرار می گیری، انگار هنوز خاکستر خاطره ات آنجا ریخته! سوز که می آید در چرخش باد سرابی از خاطراتت ایجاد می شود و تو به خود می پیچی که آیا هرگز این محیط رنگ خاطره ای پر رنگ تر را میگیرد؟

خاطره بازها به من بگویید که آیا خاطرات بر هم غلبه می کنند یا موازی هم جلو می آیند؟

می ترسم از ساختن خاطرات رنگی تر! از اینکه خاکسترهایی شوند سرابگون که به موازات خاطرات قبلی مدام مرا غافل گیر کنند! همین که به یاد دارمشان برایم غافل گیر کننده است و احساساتی که هنوز القا می کنند در عین اینکه رنگی ندارند، بُعدی ندارند! آدم حتی آه نمی تواند بکشد از ترس اینکه رنگی شود بر تن این خاطره ها!

خاطره باز ها پاسخگو باشید! آیا خاطرات بر هم غلبه می کنند یا هی موازی هم راه می آیند؟!

شخصیت تاثیر گذار

دیروز یک missed call داشتم از نماینده کلاس سال دوم دبیرستان! دختر دوست داشتنی بود! یک استعداد درخشان که مدرسه کار زیادی برایش نکرد! نساجی امیرکبیر قبول شد! از وقتی به دانشگاه رفتیم دیگر ازش خبری نداشتم! وقتی دیدم زنگ زده به ساعت تماسش نگاه کردم! ظهر بود! گفتم عمرا یک نفر بعد از این همه سال به آدم زنگ بزند آن هم در ساعت نهار و خواب! حتما که اشتباه تماس گرفته! شب بهم پیامک تبریک عید داد! من هم تبریک گفتم! جواب داد که : راستی! من به صنایع تغییر رشته دادم! گفتم: وااای! چقدر بهت افتخار می کنم! جواب داد: راستش رو بخوای تو از آدم هایی بودی که موتور درس خوندنم رو راه انداخت! اصلا یادم نمی آمد به او چه گفته بودم ولی هر چه بوده، کارساز بوده! شاید آخرین باری که دیدمش، افطاری مدرسه، یهو خفتش کرده باشم و گیر داده باشم که تو باید درس بخوانی و تغییر رشته ممکن است و تو می توانی!

این روزها خیلی دلم می خواهد یکی خودم را خفت کند و شروع کند به وحشیانه تکان دادنم! بگوید: این هدف، این هم مسیر! بدو! ولی مطمئنم هیچ کس نمی آید چون هیچ کس به خوبی خودم هدف و مسیر را نمی شناسد!

وقتی اوضاع را در کنترل می گیرم همه چیز خیلی خوب پیش می رود! در مواردی مثل این تعطیلات طولانی که افسارم را رها می کنم، یک تپه گوشت و استخوان و هیچ رگ می شوم که یک گوشه چُماله شده است و فکر می کنم این چماله چطور هرگز شخصیت تاثیرگذار زندگی کسی بوده است! این چماله هدف را می شناسد ولی می خواهد مسیر طی کند؟ :))))

فردا سعی می کنم افسارم را دستم بگیرم! افسار هیچ معنی پشت میز نشستن و درس خواندن ندارد! صرفا یعنی چیزی بیشتر از چماله گوشت و خون بودن!

این روزها به شدت نیاز است که کسی هم بیاید و بگوید : مهندسی، گره از مشکل دل باز می کند! ولی این یکی را مطمئنم که فقط مگر از دهان خودم بیرون بیاید! و خب ما کمر بستیم بر این امر که دل ما همان گدایی است که در یکی از حکایت های دبیرستان خواندیم! به جز یلّا قبای مهندسی دیگر هیچ ندارد! چگونه مثل یک پادشاه بلرزد! دل ما هیچ نمی لرزد! هیچ!

یک چیز خوب

در اردوی آشنایی دانشگاه، مثلا روانپزشکی آمد! آمار می داد که چهل و خورده ای درصد از دانشجویان در طول دوره تحصیل با جنس مخالف تماس فیزیکی برقرار می کنند! بعد آمار را ریز می کرد: این تعداد دست هم را می گیرند، این تعداد هم رابغل می کنند، و بالاخره این تعداد رابطه جنسی برقرار می کنند! بعد شور و هیجان پیدا می کرد و می گفت: دخترانم! من می دانم که شما یک چیز خوبی می خواهید ولی پسرها! این ها فقط ارضاء میل جنسی را می خواهند! با این حرف ها اکثریت سالن را ترک کرده بودند! هوا به شدت سرد و حتی بارانی بود، دوستانم را گم کرده بودم! همان جا نشستم و هی به جمله ی "شما یک چیز خوبی می خواهید" فکر می کردم!

آن روز همه می خندیدم که چقدر زِر زد و هر چه از دهانش در آمد گفت ولی هیچ کدام فکر نکردیم که ای دریغ! چرا برای ما از تماس روحی نگفت! روح هایی که از جمله روح خودم، بعد از سه سال فهمیدم چقدر کودک اند، چقدر سرگردانند، چقدر ترسویند! و "تماس روحی" که حتی نداشته و صرفا چند قدم به آن نزدیک شدن، باعث می شود که حتی بدون حضور دیگری، شخصا، روحت را از چشمانت بیرون بکشی و خط خطی کنی!

درست است! روح را همیشه می توان آب و جارو کرد و سر جایش گذاشت! یحتمل برای همین تاکید روی تماس جنسی است! اما من با وجود چندین بار مچاله کردن روحم و دوباره اتوکشیده سرجایش گذاشتن و دیدن فرایندی مشابه روز به روز در اطرافم، هنوز هم برایم سوال است که ما دقیقا چه چیز خوبی می خواهیم؟ خواسته های جنس مخالف به درک، من دقیقا چه چیز خوبی می خواهم؟! صرفا احساس می کنم که یک چیز خوب می خواهم!

پ.ن

باور کنید که یک روح مچاله را می توان اتو کشید و سر جایش گذاشت! ما کردیم جواب داد! کار نشد ندارد!

مویی برای بافتن

قطعا هنوز هم در این شهر

شاید نه خیلی دور

همین طبقه ی پایینی

دخترانی هستند که موهای هم را می بافند و با هم حرف میزنند

ما با هم حرف نمی زنیم

شاید چون مویی برای بافتن نداریم

شاید چون از بینمان، هیچ دو نفری در یک محله، گاها یک شهر، زندگی نمی کنند

ما وبلاگ می نویسیم و استتوس می گذاریم

باز هم مواظبیم که درست معلوم نشود راجع به چه می نویسیم

زندگی های پیچیده ای داریم

آبروی خودمان به دَرَک

گوشت برادر نمی خواهیم بخوریم

با آبروی کسی نمی خواهیم بازی کنیم

پس حرفی نمی زنیم

می نویسیم و کامنت می گذاریم

دی اکتیو و اکتیو می شویم

اما حرفی نمی زنیم!

حرف زدن خوب است

حتی اگر از پنجره مسنجر باشد

و آخر حتی تلخ ترین حرف ها، ناخودآگاه یک ":دی" بگذاری

شاید حرف زدن هایمان، خیلی وقت ها غیبت شود

خیلی وقت ها بازی با آبروی خود یا دیگری شود

ولی بالاخره یک بار هم میشود که همدردمان را پیدا می کنیم

درست است! اسم می آوریم و قصه هایی را تعریف می کنیم که قول داده بودیم هیچ وقت تعریف نکنیم

ولی به جایش از اشتباهات هم درس می گیریم

اشتباهاتی که می توانستند کلی حرف شوند برای نزدن

می گویند غیبت خوردن گوشت برادر است

سکوت هم ظاهرا علامت رضاست ولی برای من خوردن خون دل است

بین این دو، وعده ای پیدا کنید که گوشت و خون کسی را شامل نشود و حرف بزنید

دوستان عزیزم بیایید در سال 92 با هم حرف بزنیم

وبلاگ هایتان را دوست دارم

جمله های فلسفی که سر نهار تحویل هم می دهیم دوست دارم

ولی حرف زدن ساده تر از این حرف هاست

ما مویی برای بافتن نداریم

 اما حرف برای زدن، زیاد

بیایید در سال 92 بی شیله پیله حرف بزنیم

برای شروع

چرک نویس با این جمله شروع شد که هیچ پست ایده آلی برای شروع یک وبلاگ وجود ندارد!

این جا با اینکه پاک نویسِ چرک نویس است اما باز هم، ایده آل گرایی را دنبال نمی کند!

با شعری شروع می کنم که سال دوم دبیرستان نوشتم!

فراموشش کرده بودم!

شبی که چرک نویس تمام شد، ناخودآگاه شروع کردم به خواندنش :

می نویسم از نوشتن

این تلاش بی نتیجه در شکار لحظه های زندگی

انجماد لحظه شادی درون جمله بالندگی

یا که مدحِ لایقِ نالایقِ این زندگی

دوست دارم من نوشتن

یک قلم دنبال هر نا لغت دنیا دویدن

دوست دارم من نوشتن

این خلاصم از میان لحظه های زندگی