7:30 صبح! خواب آلوده اما هیجان زده برای کشف دنیای یک دوست! همسفرها عارفه، نیوشا،غزال و شیدا! یک بار خط عوض می کنیم و پس از طی پله برقی ها و پله دستی های بسیار : اینجا کرج است! هوا بسیار مطبوع مانند یک روز خنک بهاری! آقای راننده بسیار مهربان است و در ازای فقط 1000 تومن چاپیدن از ما، ما دخترانی که از کل این شهر اسم یک میدان را بیشتر نمی دانیم،  ما را سالم به مقصد می رساند! مینو ما کرجیم! بدو! مینو مانند یک تور لیدر ما را راهنمایی می کند! این خیابان حکم جردن تهران را دارد و اینجا: " کافه دارچین" هر تصوری از یک کافه ی خوب دارید دور بریزید و قدم بگذارید به اینجا! چیدمان بسیار شیک، کیک های وسوسه انگیز و اینجا تمام نمی شود : بالکن! در بالکن می نشینیم! منوی بسیار قوی! قیمت های عجیب مناسب، گارسون مؤدب (!) و آهنگ های باورنکردنی فوق العاده، در حدی که آهنگی نبود که پخش شود و یکی از ما با آن شروع به خواندن نکند!

مقصد بعدی پارک بود با وجود اینکه خیابان های فرعی اکثرا کوچه باغ بودند و آدم با نگاه به آن حجم سبز و آب جاری فقط می توانست بگوید:" بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین" در پارک علاوه بر دیدن صندلی های تاب خور و آب نما های زیبا با پدیده ی دیگری هم آشنا شدیم: " تیکه ی کرجی" در شهر خودمان کم تیکه نخورده بودیم و خوب می دانستیم راه مقابله با تیکه به روی خود نیاوردن است اما من به شخصه با دیدن سرعت و خلاقیت این پسرک ها در تولید تیکه متحیر شده بودم و با شنیدن واژه هایی مثل " مدرسه ی موش ها" و " دختران رنگین کمان" نمی توانستم جلوی خنده ی خودم را بگیرم!

مقصد بعدی یک مرکز خرید بود! کرج از چیزی که فکر می کردم بزرگتر بود و نیازمند تاکسی بودیم! هر چه باشد ما بچه های شهر خفاش شبیم و من به شخصه هرگاه به ضرورت سواری سوار می شوم چک میکنم که روی داشبورد ماشین پول خورد باشد تا مطمئن شوم " تاکسی مرسی" سوار نمی شوم! اما در کرج! شاهد دنده عقب گرفتن یک پراید در وسط بزرگراه و تحویل گرفتن ژُکند ترین لبخند دنیا بودیم و این یعنی: " تاکسی! مرسی! " پیاده به مسیر ادامه دادیم که فرصتی بود برای آشنایی بیشتر با فرهنگ این شهر، از جمله فرهنگ رانندگی : " عابر پیاده اگر 6 دختر با شال های رنگی بود، به جای کاهش سرعت، برای آن ها چراغ بزنید!"

مرکز خرید معبری شد به خوردن نهار! نهار برای ما که اصلا صبحانه املت با دو سبد نان نخورده بودیم! حالا دوباره با هم تصور می کنیم! دلباز ترین رستوران ایتالیایی که در تهران می شناسید در نظر بگیرید! بعد 5 برابر دلبازترش کنید! حتما می توانید ادامه اش را حدس بزنید! بله! غذای عالی! قیمت مناسب!

مقصد بعدی، چیستا! چیستا چیه! اجازه دهید! این فیلم ها هستند که شامل یک قصرند بعد این قصر اتاقی دارد به اسم اتاق مطالعه که به اندازه ی دو برابر کل خانه ی شماست و دیوارهای این اتاق تا سقف از کتاب پر شده است! این جا چیستا است! یک کتاب فروشی فرا زمینی! در مرکزیتش یک پیانوی رویال و چندین ویولن سل! چنبر چنبر می شود! به هر چنبری که وارد می شوی چراغش روشن می شود و راحت ترین مبل های کل دنیا!

مقصد بعدی تهران! شهری که راننده هایش برای ما چراغ نمی زنند اما از سرعت هم نمی کاهند! شهری که در هر خیابانی دقیقا می دانیم در چند متری قرار است یک تیکه، از نوع مشتی تهرانی بخوریم و انگار بعد از سال ها نسبت به این تیکه ها کر شده ایم! تهران شهر من! شهری که بسیار دوستش دارم اما نه دارچین دارد، نه چیستا و نه مینو! مینوی عزیز که خیلی دوستش دارم و دوست دارم من بعد هر پنجشنبه زنگ بزنم و بگویم: " مینو! ما کرجیم! " :)