11:25
کفش سیاه تخت با علامت نایک سبز
مانتوی جلو بسته ی قهوه ای، همان که یک جلوبازش را امسال دوباره خریدم
شلوار سفید
شال؟شال؟ چرا شالم یادم نمی آید! آها! شال سیاه! درست است چون بعد از اف دی بود و آن موقع ها من فقط جرئت می کردم شال سیاه دانشگاه سرم کنم
این لباسی بود که اولین شبی که دیر خانه رسیدم تنم بود! فکر می کنم 10 شب بود که در ولی عصر دنبال بی آرتی می دویدیم! می توانم هوای تازه ی شب تابستان را روی صورتم احساس کنم و سبک بالی! چابکی برگرفته از قشنگ ترین کفش های دنیا! بی شک از بهترین لحظه های زندگی ام بود! خانه که رسیدم پدرم بیرون رفتن را برایم قدغن کرد! زیاد نپایید! به قول مادرم من هر جا دلم خواسته است رفته ام!
امشب دیرترین تمام زندگی ام رسیدم! جالب این است که باز هم در خیابان ولی عصر! باز هم همان کفش ها ولی این بار کهنه بعد از دو سال خدمت! باز هم به دنبال بی آر تی! به خانه که رسیدم قشنگ معلوم بود که از وقتی زنگ در پایین را زده ام پدرم داشته تمرین ژست اخمالو گرفتن می کرده! حق به جانب وارد خانه شدم و موقعیت پیش آمده را توضیح دادم! پدرم گفت : دو ساعت تاخیر فقط برای همین! حالا من نمی دانم این دو ساعت به وقت گرین ویچ است، گرین ویج است، گرین گیج است، فقط می دانم به حساب خودم فقط 45 دقیقه تاخیر داشته ام! اما حرف پدرم برایم جالب است واقعا به خیالش من در این دو ساعت چه کار خلافی می توانم کرده باشم؟!
شاید خیلی غذا خورده بودم شاید هم پیر شدم ولی امشب که در ولی عصر می دویدم دیگر احساس سبک بالی و چابکی نمی کردم! امروز چند بار از جلوی محل کارآموزی ام رد شدم! دوشنبه می خواهم دست هایم را به نشانه ی تسلیم بالا ببرم و بگویم من آماده ام! دیگر نمی جنگم! من آماده ی بزرگ شدنم! دیگر نمی خواهم از پنجره خیابان را نگاه کنم و رویا بافی کنم! این بار واقعا آماده ام که کار یاد بگیرم!
در مسیر رفت بچه ی فال فروشی دنبالم افتاد! گفت : خانوم مجانی است! همه می گویند از این بچه ها خرید نکنید! من فکر می کنم که چه من بخرم چه من نخرم داستان این بچه و صاحب کارش باقی می ماند! برای همین فال را خریدم تا در ذهن این بچه تصویر دیگری نشوم از یک رهگذر سنگدل! 500 تومن به او دادم و جمله ی محبت آمیزی گفتم و بعد هم نیت کردم که یا خواجه حافظ شیرازی
Am I a good person?
فال این بود:
حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم----خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سرای چون من خوش الحانی است---روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم---دریغ و درد که غافل از کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس---که در سراچه ی ترکیب تخته بند تنم
اگر از خون دلم بوی مشک می آید---عجب مدار که هم درد آهوی ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع---که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار---که با وجود تو کس نشنود ز من که منم