اولین بار می خواست تابلویی که کشیده بود نشانم دهد! از من بعید بود ولی آدرس یادم ماند و در یک عصر تابستان ناخودآگاه خودم را آنجا یافتم! در خانه باز بود! وارد تک تک اتاق ها شدم و به تابلوها نگاه کردم، از دور، از نزدیک! گذر زمان از دستم رفت وقبل از اینکه بدانم مهمان دائمی آن خانه شدم! یک، شاید دو تابلو برایم کشید ولی هیچ مهمان خانه ای سرای ابدی نیست و خیلی زود چمدان هایم را رو به روی در یافتم! غرورم بیشتر از آن بود که زنگ در را بزنم یا روی پله ها بنشینم، کله ام را بین دستانم بگیرم و گریه کنم! رفتم! یک روز دوباره مثل آن عصر تابستان، ناخودآگاه خودم را روبه روی آن خانه یافتم! خواستم تُف بیندازم وبروم که تابلویی از پشت شیشه چشمم را گرفت! قشنگ بود! بعد از آن مدام بهانه ای جور میشد برای گذر از آن محله و نگاه کردن به تابلوهای جدید! کار به جایی رسید که هر شب مسیر خانه ام را عبور دادم از آن محله! گاهی پرده ها کشیده بود و چراغ ها خاموش! گاهی هم شمعی روشن بود وسایه اهل خانه از پشت پرده دیده میشد! سایه لبخند را نشان نمی دهد، اشک را نیز ولی گاها خمودی اهل خانه احساس می شد طوری که دست خودم نبود، باید چیزکی می نوشتم وزیر پادری خانه پنهان می کردم، شاید بخواند و به گوشه ای پرتش کند، شاید هم اخم هایش را باز کند!

یک بار کندم! گفتم دیگر پا در این محله نمی گذارم! وقتی برگشتم سردر خانه عوض شده بود، حتی اسمش ولی نقاش هنوز همان نقاش سابق بود!آدم های عاقل دور و برم گفتند: اشتباه می کنی! این محله را رها کن! حتی اگر لازم است از این شهر برو! گفتم : خواستم! نشد! حالا چه میشود؟ جواب شنیدم که زمان همه چیز را عوض می کند! فکر کردم حرفی زده اند که حرفی زده باشند تا امشب که باز نمی دانم چطور از روبه روی این خانه در آمدم! تابلویی کوبیده بود: متروکه! آدرس جدید! آدرس جدید چقدر دور است، دورتر از آنکه حتی سراغش روم، می توان تصور کرد چگونه جایی است! یک آپارتمان مدرن با تابلوهای پست مدرن! شیشه هایی که از پشتشان چیزی دیده نمی شود و حتما هیچ پادری! دیگر نمی توان چیزی نوشت، غایم کرد وفرار!

زمان همه چیز را عوض کرد به جز من که یک میخواره ام! رو به روی تابلوی متروکه  می نشینم و می نوشم تا فراموش کنم یک میخواره ام!