دیروز یک missed call داشتم از نماینده کلاس سال دوم دبیرستان! دختر دوست داشتنی بود! یک استعداد درخشان که مدرسه کار زیادی برایش نکرد! نساجی امیرکبیر قبول شد! از وقتی به دانشگاه رفتیم دیگر ازش خبری نداشتم! وقتی دیدم زنگ زده به ساعت تماسش نگاه کردم! ظهر بود! گفتم عمرا یک نفر بعد از این همه سال به آدم زنگ بزند آن هم در ساعت نهار و خواب! حتما که اشتباه تماس گرفته! شب بهم پیامک تبریک عید داد! من هم تبریک گفتم! جواب داد که : راستی! من به صنایع تغییر رشته دادم! گفتم: وااای! چقدر بهت افتخار می کنم! جواب داد: راستش رو بخوای تو از آدم هایی بودی که موتور درس خوندنم رو راه انداخت! اصلا یادم نمی آمد به او چه گفته بودم ولی هر چه بوده، کارساز بوده! شاید آخرین باری که دیدمش، افطاری مدرسه، یهو خفتش کرده باشم و گیر داده باشم که تو باید درس بخوانی و تغییر رشته ممکن است و تو می توانی!

این روزها خیلی دلم می خواهد یکی خودم را خفت کند و شروع کند به وحشیانه تکان دادنم! بگوید: این هدف، این هم مسیر! بدو! ولی مطمئنم هیچ کس نمی آید چون هیچ کس به خوبی خودم هدف و مسیر را نمی شناسد!

وقتی اوضاع را در کنترل می گیرم همه چیز خیلی خوب پیش می رود! در مواردی مثل این تعطیلات طولانی که افسارم را رها می کنم، یک تپه گوشت و استخوان و هیچ رگ می شوم که یک گوشه چُماله شده است و فکر می کنم این چماله چطور هرگز شخصیت تاثیرگذار زندگی کسی بوده است! این چماله هدف را می شناسد ولی می خواهد مسیر طی کند؟ :))))

فردا سعی می کنم افسارم را دستم بگیرم! افسار هیچ معنی پشت میز نشستن و درس خواندن ندارد! صرفا یعنی چیزی بیشتر از چماله گوشت و خون بودن!

این روزها به شدت نیاز است که کسی هم بیاید و بگوید : مهندسی، گره از مشکل دل باز می کند! ولی این یکی را مطمئنم که فقط مگر از دهان خودم بیرون بیاید! و خب ما کمر بستیم بر این امر که دل ما همان گدایی است که در یکی از حکایت های دبیرستان خواندیم! به جز یلّا قبای مهندسی دیگر هیچ ندارد! چگونه مثل یک پادشاه بلرزد! دل ما هیچ نمی لرزد! هیچ!